تبليغاتX
شعر
 

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت می افتا د

به سراپای تو لب می سودم

 

کاش چون نای شبان می خواندم

به نوای دل دیوانه ی تو

خفته بر هودج مواج نسیم

می گذشتم ز در خانه ی تو

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

سحر از پنجره می تابیدم

از پس پرده ی لرزان حریر

رنگ چشمان تو را می دیدم

 

کاش در بزم فروزنده ی تو

خنده ی جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی درد آلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آینه روشن می شد

دلم از نقش تو و خنده ی تو

صبحگاهان به تنم می لغزید

گرمی دست نوازنده ی تو

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب،ماه تماشا می کرد

در دل باغچه ی خانه ی تو

شور من ولوله برپا می کرد

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

می خزیدم به دلت پر تشویق

نا گهان چشم تو را می دیدم

خیره بر جلوه ی زیبایی خویش

 

کاش در بستر تنهایی تو

پیکرم شمع گنه می افروخت

ریشه ی زهد تو و حسرت من

زین گنهکاری شیرین می سوخت

 

کاش از شاخه ی سر سبز حیات

گل اندوه مرا می چیدی

کاش در شعر من ای مایه ی عمر

شعله ی راز مرا می دیدی

 

فروغ فرخزاد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 16:57 |

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 10:56 |

                                                                                                     

  

                                                                                  

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 12:55 |
     

     

        

 

 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود

هرگز از یاد من آن سروه خرامان نرود

از دماغ من سرگشته خیال دهنت

به جفای فلک و قصه ی دوران نرود

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند

تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است

برود از دل وز دل من آن نرود

ان چنان مهر تو در دل و جان جای گرفت

 که اگر سر برود وز جان نرود

 

  

     

+ نوشته شده توسط در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 12:6 |
 

 

 

 

اگه تو از پیشم بری

اگه تو از پیشم بری سر به بیابون می ذارم

هر چی گل شقایقه رو خاک مجنون می ذارم

اگه تو از پیشم بری من خودمو گم می کنم

یه عمر تو رو شرمنده حرفای مردم می کنم

اگه تو از پیشم بری دل رو به دریا می زنم

غرور خورشید و با برف آرزوها می شکنم

اگه تو از پیشم بری کار من آوارگیه

خلاصه شو واست بگم که آخر زندگیه

اگه بری شکایت تو رو به دریا میکنم

شقایقای عالم و من بی تو رسوا میکنم

اگه تو از پیشم بری زندگی خکستریه

فرداش یکی خبر می ده دلت پیش دیگریه

اگه تو از پیشم بری شمعدونیا دق میکنن

شکایت چشم تو رو به مررغ عاشق میکنن

اگه بری پرستوها از زندگیشون سیر میشن

آهوها توی دام صیادای پیر اسیر می شن

اگه بری دریا پر از اشک و نیاز ماهیاس

شبای شهرمون مثه چشمای عاشقت سیاس

اگه بری یه شب تو خواب دریا رو آتیش می زنم

نردبون آسمون و با هر چی نوره می شکنم

اگه بری پروانه ها شمعا رو خاموش میکنن

قناریای قفسی دلو فراموش میکنن

اگه بری پلک گلا از غم عشق تو تره

یکی مثه من دلش از چشمای تو بی خبره

اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه

یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه

اگه بری مجنون دیگه از من و تو نمیگذره

نرو بذار ببینمت باز از کنار پنجره

اگه بری من می مونم با بازی های سرنوشت

که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت

اگه بری به آسمون شب شکایت میکنم

یه شب می شینم با خدا تا صبح خلوت میکنم

اگه بری پرنده ها بر نمی گردن به لونه

بی تو کدوم پرنده ای راه خودش رو می دونه

اگه تو از پشم بری تو ابرا غوغا میکنم

برای مردن گلا بهونه پیدا میکنم

اگه تو از پیشم بری یاسا ترک بر میدارن

شبنما رو گل رز مگه حتی طاقت میارن

اگه بری مردم منو به هم دیگه نشون می دن

می پرسن از همدیگه که چی راجع من شنیدن

اگه بری همه میگن عشق من و تو هوسه

بمون با هم نشون بدیم که عشق ما مقدسه

اگه بری می لرزه فرهاد و ستون بیستون

به خاطر اونم شده تو تا ابد پیشم بمون

اگه بری می گن دیدی این آخر و عاقبتش

ما هیچ کدوم و نمی خوایم نه رنج و ئنه محبتش

اگه بری نمی دونن شاید واست خوشبختیه

نمی دونن لذتت بعضی خوشیا تو سختیه

اگر چه وقتی تو بری دیگه من و نمی بینی

اگه بخوای هم می باید تا فصل محشر بشینی

اما تورو جوون خودت که از همه عزیزتری

با یک نگاهت منو تا اوون ور دنیا می بری

اگه میشه بری یه جا به آرزوهات برسی

یا که دور از چشمای من قلب تو دادی به کسی

برو منم با ید تو زندگی رو سر میکنم

گاهی به اشتیاق تو قلبم و پر پر میکنم

عیدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سین می چینم

با اینکه رفتی باز تو رو کنار هفت سین می بینم

غصه نخور دنیای ما سمبل بی وفاییه

هر چی من و تو می کشیم تقصیر آشناییه

راستی اگه بخوای بری این جوری طاقت می یارم

خودم باید دست تو رو دست غربت بذارم 

 اگه بری دنبال تو میام تا اوج آسمون

اون وقت می بینم همه رو پس تو نرو پیشم بمون

دلت می خواد اگه یه روز بدون من می رفتی یه جا

دنبال مهربونیات آواره شم تو کوچه ها

اگه بری یه وقت می ای می بینی مریم نداری

اون وقت باید دسته گل و رو خک مریم بذاری

اگه بری بیدای مجنون و پریشون می کنم

سقف دل و بر سر آرزوها ویرون میکنم

 اگه بری اینجا یه دل بمون که صاحب اون مریمه

اگه بری دعای من بازم می یاد پشت سرت

من به فدای تو و عشق تو و فکر سفرت

                                                                    مریم حیدر زاده

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 16:23 |
    

          

 

 

+ نوشته شده توسط در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 15:50 |
       

عشق یعنی...

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن

عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتظار و انتظار

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن

عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه های التهاب

عشق يعنی لحظه های ناب ناب

 عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی چو*احسان پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست

عشق يعنی همچو من شيدا شدن

عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد و محنت در درون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی با جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی پروا شدن          

 

بعد رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروبِ

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم که چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
 نمی دانم کجا، تا کی، برای چه،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

                                                                  مریم حیدر زاده

 

 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

 

 

گل شکسته

شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

یادم دادی بسوزم... دارم می سوزم...دارم می سوزم

اشکه چشامو دیدی بگو به چی رسیدی

قسم به بی قراریت مردم از چشم انتظاریت

محتاج یک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج یک نگاه و قهر بکنی میمیرم

دستو پامو گم می کنم

وقتی نگام می کنی تو

نفس نفس هول می کنم

وقتی صدام می کنی تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

می دونی که دوست دارم

واسه اینه که دل می سوزونی تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشیمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 14:6 |

                                                   

 آن که باز آيد مرا از غم رها سازد  تويي

                         درد اين آوارگي از تن رها  سازد   تويي

 اگر خانه دل را  ويرانه  کرده  دست غم

                         آن که اين ويرانه را از نو بنا سازد تويي

 

                                           

 

 بار خدايا دلم تنگ است

براى من در اين دنيا

اميد و عشق بى رنگ است

آتش دل شعله ور كردن همه ننگ است

خدايا رحمتى كن من دلم تنگ است

از اين نامردمى ها  بى وفايى ها  و آدم ها كه

حتى قلبشان از جنس سنگ است

خدايا تو به زير چترى از باران كه مى بارد

براى دل پناهم ده

به جرم عاشقى آواره اين كوچه ها گشتم

درون كعبه عشقت تو راهم ده

خداوندا تو مى بينى تو مى دانى تمام دردهاى عشق ديرين را

فقط ازچشم هاى اشكبار من تو مى خوانى

كمك كن در زمانى كه دلم تنگ است

بخوانم اسم زيبايت

براى گوش جان نامت خوش آهنگ است

                                              

 اگر  مي ديدي  اي  جانا             چه غوغا كرده اي با دل

اگر  مي ديدي  اي  زيبا              چه آتش كرده اي با دل

 اگر  مي ديدي  اي  يارا             قيامت كرده اي در دل

چنان دلسنگ و بي احساس           نمي گفتي  چنين  بر  ما

                        تو بدرود و خداحافظ

                                                    

با كه گويم راز دل را كس مرا همراز نيست

از چه جويم "سرجان" را در به رويم باز نيست

ناز كن تا مي تواني غمزه كن تا مي شود

 دردمندي را نديدم عاشق اين ناز نيست

اهل دل عاجز ز گفتار است با اهل خرد

 بي زبان با بي دلان هرگز سخن پرداز نيست

سر بده در راه جانان  جان به كف سرباز باش

آنكه سر در كوى دلبر نفكند سرباز نيست

                                                    

گفتمش: دل مي‏خري؟

پرسيد چند؟!

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد و دل ز دستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روي خاک افتاده بود

جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 14:20 |

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 13:58 |

 

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 13:32 |

+ نوشته شده توسط در سه شنبه چهاردهم آبان 1387 و ساعت 13:13 |

وقتي گريبان ازل را، دست خلقت مي دريد

وقتي ازل چشم تو را ، قبل از عزل مي آفريد

وقتي زمين ناز تو را ، در آسمانها مي كشيد

وقتي كه چشم، عكس تو را، با اشكهايم مي كشيد

من عاشق چشمت شدم، نه آب بود و نه گلي

چيزي نميدانم از اين ديوانگي يا عاقلي

آندم كه من عاشق شدم ، دنيا همان يك لحظه بود

اندم كه چشمانت مرا ، از اوج چشمانم ربود

وقتي كه من عاشق شدم شيطان به آدم سجده كرد

من بودم و چشمان تو، نه آب بود و نه گلي

چيزي نمي دانم از اين ديوانگي يا عاقلي؟!

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:54 |

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من  کن

گفتی  که  نه باید برم  حوصله ای  نیست

پرواز  عجب  عادت  خوبیست  ولی   حیف

تو  رفتی  و  دیگر  اثر  از چلچله ای  نیست

گفتی که  کمی فکر  خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی  تو  خدا  پشت  و  پناهت  به  سلامت

بگذار  بسوزد  دل  من  مساله ای   نیست

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:52 |

 

رسیدن به تو خیاله می دونم

تو میگی یه روزی مال من میشی

اما موندنت محاله می دونم

تو میگی شبا دعامون می کنی

چشمه ی چشات زلاله می دونم

توی آسمون سرنوشت ما

ماه کاملم هلاله می دونم

تو میگی پرنده شیم بریم هوا

غصه ی ما دو تا باله می دونم

چشم من پر از غم نبودنت

دل تو پر  از ملاله می دونم

طاقتم دیگه داره تموم می شه

صبر تو رو به زواله می دونم

اون درخت سیب آرزوهامون

پر میوه های کاله می دونم

آره میری و نمی پرسی که ای

دل عاشق در چه حاله می دونم

زندگی پر از سواله می دونم

 

+ نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:50 |


Powered By
BLOGFA.COM